Monday, January 31, 2011

غریبه هایی با سایه روشنی از گذشته

Thursday, January 27, 2011

بترس بانو... بترس

Wednesday, January 26, 2011

خیلی جالبه نیل اصلا آدمی نبود که خیلی به ظاهرش اهمیت بده و مثلا براش مهم باشه که ابروهاش رشد کردن و آرایشگاه لازم شده. اما به خاطر دخترهامم که شده حالا تمام مدت حواسم به خودمه. چی بپوشم. چه جوری آرایش کنم . مراقب ابروهام باشم
و نتیجه اش 30 تا دختر خوشحاله که میانگین هر کدوم روزی دو تا نامه برا خانومشون می نویسن که بهش بگن چه قدر خوشگل شده!!!
من که می دونم اون ها لطف دارند اما واقعا احساس می کنم لذت می برند از این که آراسته می رم پیششون.
خوشحالم کوچوولوها ظاهرمو دوست دارند

نصفه منه!!!!

نسیمه کوچولو یه نویسنده ی راستکیه!!!! یه عالمه داستان های ناز نوشته . تازه بهم اولتیماتوم هم داده که خانوم ببین این طوری که نمیشه شما برا ما داستان های بقیه رو می خونی. ما شما رو دوست داریم حرف های شما رو دوست داریم . خندیدن شما رو دوست داریم خودت برامون داستان بنویس دیگه!! اصلا سخت نیست که . ببین من می تونم پس حتما تو ام می تونی
نیل شبیه علامت تعجب به این دختر 12 ساله اش نگاه می کرد

Tuesday, January 25, 2011

خدا بخت بده

مکان یه کتاب فروشی باحال سر خیابان فاطمی
زمان چند وقت پیش
من کنار طبقات کتاب های داستان خارجی ایستاده بودم و روی کتاب ها دست میکشیدم و از بوی کتاب لذت می بردم و خودمو کنترل میکردم که همه ی کتاب ها رو نخرم
جرینگ جرینگ در باز شد صدای همهمه ی خیابون رو برای چند ثانیه شنیدم و دوباره قطع شد.
صدای قدم برداشتن شنیدم و سرک کشیدم ببینم کی وارد کتاب فروشی شده. نمی دونم چرا! شاید چون با تمام کسانی که مثل خودم توی کتاب فروشی ضعف مکنند احساس نوعی همذات پنداری دارم
یه دختر و پسر بودند. دخترک موهای فرفری قهوه ای رنگ داشت و قدش کوتاه بود. فرز قدم بر میداشت و معلوم بود که با کتاب خواندن اشناست . تند تند از این طرف به ان طرف می رفت. سنگینی نگاهم را حس کرد و به طرف برگشت لبخند زدم چواب داد
پسرک قدش بلند بود , به هیچ چیز نگاه نکرد و فقط دنبال دخترک قدم برداشت . درست پایش را چای پای دختر میگذاشت . رفتارش عجیب به نظرم رسید . به صورت کاملا طبیعی به قفسه ی کنار جایی که دخترک ایستاده بود علاقه مند شدم.
کنارشان که ایستادم فهمیدم
پسرک پست دخترک قدم بر می داشت تا موهای دختر را بو کند
پی نوشت: من فضول نیستم فقط به صورت کاملا ذاتی به نوع بشر عشق می ورزم.
پی پی نوشت: دوست داشتم جای دختره بودم هم به خطره داشتن عشق اون طوری
هم به خاطر این که 50 هزار تومان کتاب خرید داد دست پسره براش حمل کنه :D

Monday, January 24, 2011

بعضی وقتا دور خودمون دیوار می کشیم ، اما نه به این دلیل که مردمو از خودمون دور نگه داریم ؛
فقط واسه اینکه ببینیم برای کی انقدر مهمیم که بزنه این دیوارو خراب کنه!

http://albatra.persianblog.ir/post/1003

خانوم معلم خوشحال از معلم بودن

روی میز اولین نیمکت ردیف وسط نشسته بودم و به بچه ها نگاه میکردم. وادارشون کرده بودم که یک داستان کوتاه بنویسند. همون جا نشستم و به تقلا کردنشون نگاه کردم و با تمام وجودم احساس کردم که دقیقا همون جایی هستم که باید باشم و قلبم از شدت رضایت لبخند زد.