Monday, February 28, 2011

:D

دیروز از کوچولوها خواسته بودم تا با بهترین,زیبا ترین و چند تا کلمه ی دیگه که به ترین ختم می شد جمله بسازند. بعد از تک تک ان ها خواستم جملاتشان را بلند برای بقیه بخوانند. بیش تر کلاس این جملات را ساخته بودند.
" معلم ما زیباترین معلم است
معلم ما بهترین معلم است
...

Thursday, February 24, 2011

:)

عاشق شدن
از وقتی که عاشق شدم
فرصت بیشتری پیدا کردم برای این که پرواز کنم
فرصت بیشتری برای این که پرواز کنم و بعد زمین بخورم
و این عالی است
هر کسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد
تو این شانس رو به من بخشیدی
متشکرم
شل سیلور استاین

Tuesday, February 22, 2011

:D

" خانوم جون به چه زبونی بهتون بگم دوستون دارم؟!"
اخر مشق شبِ دخترکم نیلوفر
وقتی این نوشته رو دیدم بیخیال همه ی وجهه ی معلمی شدم قاه قاه خندیدم. از اون خنده های شدید

Friday, February 18, 2011

مادر 8 ساله

دیروز از دست مرضیه کفری شده بودم. سال گذشته جزو پرتلاش ترین و موفق ترین بچه های مدرسه بود اما امسال چشمتون روز بد نبینه ....
مدام از این ور و اون ور به گوشم می رسید که حتی مشقش هم توی سرویس می نویسد
مهر و محبت و ناز و نوازش تغییری در وضعیت مرضیه ایجاد نکرده بود . و من هر لحظه به نقطه ی جوشم نزدیک تر می شدم.
دیروز دوباره شنیدم که مرضیه مشق هایش را در راه مدرسه نوشته. تلاشم رو کردم که کمی اخم کنم. صدامو یه پرده از حالت عادی بالاتر بردم و خطابش کردم . " مرضیه اخه چرا؟! تو چی کار میکنی تو خونه؟! برام تعریف کن . بگو ا زمدرسه که میری تا فردا ظهر که دوباره بیای چه کارایی میکنی.
زل زد بهم. و من عصبانی تر می شدم. " مرضیه جوابمو بده اخه"
بعد چند دقیقه سوال پرسیدن و جواب ندادن بالاخره گفت" خانوم میشه بیام پیشت "
برام توضیح داد که یه خواهر 3 ماهه داره که وظیفه ی نگهداری از اون به عهده ی مرضیه است. مادرش باید تمام وقت برای خرج خانه سبزی پاک کند.
نگاهش کردم و گفتم کوچولو تو زورت میرسه کلا یه نوزاد رو بغل بگیری!؟
خندید و گفت" اره خانوم سبکه"
....
عذاب وجدان دارم که دعواش کردم
چرا مرضیه تو هشت سالگی باید مادر بشه؟
:

Friday, February 11, 2011

ما که خل نیستیم

خواهرک د رحالی وارد خانه شد که خواهر به اصطلاح بزرگ ترش داشت بلند بلند داد می زد :" تلفن , تلفن , تلفن جان , تلفن کوچولو" شبیه علامت سوال نگاهش کرد و گفت چرا داد می زنی؟
نیل با صداقت معصومانه ی یک دیوانه جواب داد :" خب پیدایش نمی کنم, دارم صداش می کنم که خودش بیاد پیشم "

نیلو کوچولوی راستکی!!!!!!

هرگز به ذهنم نمی رسید که امکان داشته باشه که یکی از موجودات خیالی ذهنم رو ببینم , اما دیدم.
دیروز نیلو کوچولو رو دیدم. فقط با این تفاوت که اسمش منیژه بود و افغانی هم بود. یک دختر کوچولوی 4 ساله که بعید می دونم خودم اگر یک روزی دختر داشته باشم تا این حد شبیه به من باشه
نمی دونید چه قدر حس عجیبیه که خود کوچولوتون رو ببینید که تو بغلتون نشسته و داره نقاشی میکنه
نگرانم بقیه شخصیت های ذهنم رو هم ببینم