Wednesday, February 9, 2011

نیل و سوت فطار

امشب احساس می کنم دخترکی هستم که در کلبه ی کوچکی کنار ریل راه آهن زندگی میکند. , خانه ای که در میان باد شدیدی که در ان نواحی می وزد مقاومت میکند و باد ,صدای سوت قطار را همراهش به سوغات می آورد. و من از در خانه مان بیرون می آمدم و باد میپیچید لابلای موهایم و گونه هایم را نوازش میکرد .
پیراهن خاکستری تیره به تن دارم و یک پیش بند سفید با حاشیه های نوری
خانه ام یک شومینه دارد که قطعه های چوب در آن می سوزند , درست کنار شومینه یک لحاف چهل تیکه دارم که مخصوص مواقعی است که هوس می کنم تا خود صبح کتاب بخوانم
یکی از دیوار های خانه ام را تبدیل به کتاب خانه کرده ام . درست وسط دیوار پنجره ای است با منظره ای که جز سوسوی ستارگان در دوردست هیچ چیز روشنش نمی کند.
و من دیوانه ی این سکوت و همزمان عاشق صدای سوت قطار و هیاهوی باد شیفته وار گیسوان را به دست باد سپرده ام و روبروی باد ایستاده ام
تنها , رها و استوار ...
پی نوشت: دیوانه نشده ام , اما آقای مترو نصفه شبی جوگیر شده هی سوت می زنه , منم که جو گیرتر ! تخیلم باز افسارشو پاره کرد

Tuesday, February 8, 2011

یاد بگیر

خانوم محترم
یاد بگیر که اگر همسر آینده دوستات مورد پسند تو نیستن هیچ ربطی به تو نداره. دو نفر دیگه می خوان با هم زندگی کنند.اگر اون اقای محترم مشخصاتی که تو برای همسر آینده دوستت تصور کردیو نداره به اون ها ربطی نداره. اگر اون آقا شبیه مرد قصه های تو نیست به اون ها ربطی نداره.
اگر نه شبیه گیلبرت بلایت داستان آنی شرلی , نه شبیه بابا لنگ دراز , نه حتی شبیه آقای دارسی غرور تعصبه ,مشکل از چشم های توئه.
بانو
کی می خوای این ها رو یاد بگیری؟

Sunday, February 6, 2011

ادمایی که با ترحم نگاهم می کنند و بعد در مورد کارم صحبت م یکنند....
انگار که از شدت بی کاری زده به سرم این کارو پیدا کردم. بعد هم میگن اره خب از خونه موندن که بهتره!!!
می خوام نصف شون کنم

Friday, February 4, 2011

:)

Armed with the power of thy name nothing can ever hurt me now...

Wednesday, February 2, 2011

یه برگ از زندگیم ورق خورد.
امروز توی آخرین کلاس دوره ی لیسانس شرکت کردم ....

Tuesday, February 1, 2011

امروز ظهر حواست کجا بود که از کنار بانو گذشتی و حتی ندیدیش؟ اگر می خواست که مثل همیشه به حرف دلش و کودک درونش گوش بده و احساساتش روبروز بده . از تاکسی پیاده می شد دنبالت می دوید تا دستشو بزنه رو شونه تو و صدات کنه. اما نشست چند ثانیه صبر کرد و با یک لبخند و دعای خیر بدرقه ات کرد
کاش شادی هم چیزی بود شبیه قرمه سبزی که می شد خورد و کیف کرد یا حتی شبیه ذرت بخار پز ...
شاید هم باشد