Thursday, January 6, 2011

نیل کوچولو

با تران و خواهرک در مورد کودک درون صحبت میکدیرم. دو سه دقیقه بعد من با اهنگی که پخش می شد می رقصیدم و جیغ می زدم. بعد چند دقیقه بالا و پایین پریدن به دخترکان گفتم این نیل 5 سال بود که این همه شلوغ کد.
تران با تعجب گفت: بله درسته اونی که ما هیچ وقت نمیبینیمش نیل بزرگ ساله نه نیل کودک

Wednesday, January 5, 2011

مرگ بر مقنعه

یعنی مقنعه این قابلیت رو داره که هر دختری رو به زشت ترین حالت ممکنش در بیاره
غرغرهای دختری که مجبور است سرکار مقنعه به سر کند

Tuesday, January 4, 2011

موهای بدون فرفری

دیوانگی بر ما غلبه نمود و رفتیم موهایمان را کوتاه کردیم! الان تقریبا شبیه این بازیگرهای کره ای شدیم!!!!
با اون عینکی هم که سفارش داده ایم دیگه خود یانگوم خواهیم شد!!!!!!
فقط آمدیم که گزارشش را بدهیم!!!!

نمردیم یکی بهمون گفت خوشگل

دیروز عصر کلاس داشتم و قرار بود که از راه مدرسه به کلاس بروم. بنابر این با سر و قیافه ای بهتر از حالت معمول به مدرسه رفتم. تمام سی تا دختر کوچولو ام از دیدنم ذوق کردند و گفتند خانم چه قد رامروز خوشگل شدین!
و من قربون همشون رفتم بسکه ناز و عزیز هستند.

Monday, January 3, 2011

سوتی

در راستای این که غم و غصه زیادی بر ما غلبه کرده است و می دانیم این مرضی که الان دچارشیم مادام العمر دوام خواهد داشت و باید یاد بگیریم با این احساس مزخرف مان بسازیم , تصمیم گرفتیم کمی از سوتی های خود و خواهرک مان در روز اول تحویل ماشین مان بنویسیم.
توضیحات: پدر جان ما یک مدیر دارد که پسر جوان و رعنایی است!
زمان: صبح
مکان: در آژانس . بعد از تحویل سند ماشین و پلاک
نیل در حال صحبت کردن با موبایل: آقای مدیر این ها برای چی دو تا پلاک به من دادند؟!
مدیر جوان: خانم نیل یکی برای جلوی ماشین است و یکی برای پشت ماشین.
...................................................
زمان: شبِ همان روز
خواهرک با پدر تماس گرفته است تا از او سوالی در مورد ماشین بپرسد , پدر جان گرفتار است و گوشی را به اقای مدیر که تصادفا در کنارش است می دهد تا جواب خواهرک را بدهد.: این علامت تعجب که چراغش روشن شده می خواد چی بگه؟؟
آقای مدیر : لطفا ترمز دستی را بخوابانید!
خواهرک!!! ااااا آهان اخه الان که هنوز حرکت نمی کنم:D
یک سوال دیگه هم داشتم کی باید بنزین بزنم؟ منظورش از اف چیه ؟
آقای مدیر: خواهر نیل خانوم اف یعنی فول, باک ماشین پر از بنزینه.
...................................................................
طفلی پدرک با کلی امید و ارزو همه ی عمرش رو کار کرده بلکه نیل و خواهرک اخرش ادم حسابی بشن. فکر کنم مدیر جوان فکر کرد که پدرم دو تا دختر استثنایی تربیت کرده!!!!!!

Sunday, January 2, 2011

احمق

اگه همین یه جو عقلی که الان دارم رو یک سال پیش هم داشتم , خیلی از اشتباهات رو مرتکب نمی شدم
می دونم اون اشتباهات این یه جو عقل رو نساخت چون قاعدتا همه بدون این اشتباهات این چیزها رو باید بفمند.

Saturday, January 1, 2011

داستان من و آقا مجید

داستان از اون جا شروع شد که من دیروزصبح سوار آژانس شدم تا برم اون سر و شهر و پلاک ماشینم رو بگیرم. توی راه خیلی با آقای راننده صحبت کردیم. از اون راننده های بانمک بود که تو رو بابا خطاب می کنند. اخر راه موقع پیاده شدند , آقا زاده, اقا مجید رو بهم معرفی کرد و ازم خواست که بهش زنگ بزنم و با هم اشنا شیم تا بلکه به امر خیری ختم بشه .!!!!!!!!!!!!
و من از دیروز دارم به قومی فکر میکنم که واقعا همین طوری و به همین راحتی ازدواج می کنند