Friday, October 22, 2010
به کجا می رسه؟
اوووووووووووووو نیگا امروز همین امروز چند تا پل رو پشت سرم خراب کردم ... چند نفر گفتن میرن و دیگه نمیان ... عجب روزی ... زورتر برم بخوابم تا یه دوست دیگه نیموده همینا رو بگه ... یکم فکر کردم دیدم دیگه کسی نیست ...
Thursday, October 21, 2010
نیل اختراع می کند
پارسال از یکی از گروه بچه هایی که باهاشون کار می کردم خواستم که به عنوان تکلیف چیزی رو که دلشون می خوان اختراع کنند رو نقاشی کنند . اون موقع خودم ایده ای نداشتم که چی می خوام اختراع کنم ولی الان می دونم. میخوام یه وسیله ای اختراع کنم که مغزمو به وبلاگم وصل کنه . که هر کدوم از افکارمو که دلم خواست خودش بیاره بذاره این جا !
Wednesday, October 20, 2010
بد دهن
یکی هم نیست بش اس ام اس بدیم!
این همراه اول هم دیگه مسخره اش رو در آورده .هی بهم اس ام اس میده که بیا قبضت رو بده, بعد میگه پرداختت ثبت شد. بعد تشکر میکنه که پول دادی.... لا اله الا الله دهن آدمو وا می کنن
این همراه اول هم دیگه مسخره اش رو در آورده .هی بهم اس ام اس میده که بیا قبضت رو بده, بعد میگه پرداختت ثبت شد. بعد تشکر میکنه که پول دادی.... لا اله الا الله دهن آدمو وا می کنن
Tuesday, October 19, 2010
من خل هستم؟!
نیل خل هست؟! نیل خل نیست؟ مساله این است
امروز از این طرف شهر رفتم اون طرف شهر تا کاموا بخرم. به یه عزیزی قول داده بودم براش شال ببافم. سبز و نارنجی.
موقع برگشتن تو مترو همه کلافه و عصبی ایستاده بودند. طبق معمول تهویه کار نمی کرد و ملت از هوای سنگین رو به خفگی افتاده بودند.
روبروی دختر جوونی ایستاده بودم که آروم چشماش رو بسته بود و سعی می کرد خستگی رو از تن به در کنه. لباسش خیلی ساده بود و مقنعه به سر داشت.توی صورت بی آرایشش یک جور ملاحت خاص موج می زد. تو دستش یک کتاب مربوط به رشته ی پرستاری بود. تمام طول مسیر گاهی چشمش رو باز می کرد و بهم لبخند می زد و منم با لبخند جوابش رو می دادم. تخیلاتم بهم می گفتن که دخترک از یک خانواده ی فقیر هست و حالا با تلاش زیاد داره سعی می کنه به آرزوهاش برسه. تمام مدت براش دعا کردم که خدا بهش قوت قلب بده. که دست از آرزو هاش نکشه , که به راهش ادامه بده ,
موقعی که قطار به ایستگاه صادقیه رسید , اونم مثل بقیه از جاش بلند شد تا پیاده شه. خلاف جهت من ایستاده بود. دستم رو گذاشتم روی شونه اش و اروم گفتم روز خوبی داشته باشید!
بقیه مسیر رو با به یاد آوردن چهره ی متعجبش با لبخند ادامه دادم
:)
امروز از این طرف شهر رفتم اون طرف شهر تا کاموا بخرم. به یه عزیزی قول داده بودم براش شال ببافم. سبز و نارنجی.
موقع برگشتن تو مترو همه کلافه و عصبی ایستاده بودند. طبق معمول تهویه کار نمی کرد و ملت از هوای سنگین رو به خفگی افتاده بودند.
روبروی دختر جوونی ایستاده بودم که آروم چشماش رو بسته بود و سعی می کرد خستگی رو از تن به در کنه. لباسش خیلی ساده بود و مقنعه به سر داشت.توی صورت بی آرایشش یک جور ملاحت خاص موج می زد. تو دستش یک کتاب مربوط به رشته ی پرستاری بود. تمام طول مسیر گاهی چشمش رو باز می کرد و بهم لبخند می زد و منم با لبخند جوابش رو می دادم. تخیلاتم بهم می گفتن که دخترک از یک خانواده ی فقیر هست و حالا با تلاش زیاد داره سعی می کنه به آرزوهاش برسه. تمام مدت براش دعا کردم که خدا بهش قوت قلب بده. که دست از آرزو هاش نکشه , که به راهش ادامه بده ,
موقعی که قطار به ایستگاه صادقیه رسید , اونم مثل بقیه از جاش بلند شد تا پیاده شه. خلاف جهت من ایستاده بود. دستم رو گذاشتم روی شونه اش و اروم گفتم روز خوبی داشته باشید!
بقیه مسیر رو با به یاد آوردن چهره ی متعجبش با لبخند ادامه دادم
:)
خل
ببین یه پسر کار درسته, متفکر , آدم حسابی که هم افق باشیم سراغ نداری؟
نچ, چه طور؟
برای همکاری
آخه منگل من همچین ادمی سراغ داشتم که تا الان شوهرت داده بودم
:))
مکالمه ی مضحک ما!
نچ, چه طور؟
برای همکاری
آخه منگل من همچین ادمی سراغ داشتم که تا الان شوهرت داده بودم
:))
مکالمه ی مضحک ما!
Saturday, October 16, 2010
Subscribe to:
Posts (Atom)