Saturday, September 25, 2010

چال گونه و چشمان خندان

تو هي حالا بخند.
هي بلند بلند.
خنده اگر در چشم هايت نبود كه..
عاشقت نمي شدم
.
مصطفي شمقدري

http://sunshineez.blogspot.com/2010/09/blog-post_24.html

جادو

به من نگو که دوره ی جادو و جادوگری تموم شده , چون نشده تا وقتی که ادبیات وجود داره, تا وقتی که کتاب ها و نویسندگانی وجود دارند که داستان آن ها رو روایت کنند جادوگری پایدار خواهد بود

Monday, September 13, 2010

نیل اهلی

بی زحمت مرا اهلی کن ....!

Friday, September 3, 2010

در مدح موجودی به نام مرتضی

ــ دیدن اهرام مصر

ــ نوشتن یک کتاب

ــ دیدن موزه ی لوور

ــسفر به دور دنیا با دوچرخه

به نظر من هر آدمی در این دنیا چنین لیستی برای خودش دارد . بعضی ها ان قدر به خودشان جرات می دهند که در واقعیت کارهایی که میخواهند حتما قبل از مرگشان انجام دهند را می نویسند. بعضی های دیگر هم این لیست را در ذهنشان نگه می دارند. اما به نظر من هر ادمی حتما چنین لیستی برای خودش دارد.این موضوع اصلا رد خور ندارد!

تازگی ها به این نتیجه رسیده ام که لیست همه ی ادم های دنیا یک چیز اساسی را حتما کم دارد . تصمیم گرفتم که به همه بگویم که ته لیستتان یک جایی پیدا کنید و حتما این را بنویسید که مبادا از یکی از بزرگ ترین لذت های دنیا محروم بمانید

بنویسید که یکی از بزرگ ترین لذت های دنیا این است که پسرک کوچکی باشد،که جانتان به جانش بسته باشد ، که خانم ناظم مدرسه اش به او گیر داده باشد که کله اش را کچل کند و کچل کرده باشد و حالا موهایش یک کمی رشد کرده باشند، که شما کنارش بنشینید و ارام ارام دست نوازش به سرش بکشید و قربان صدقه اش بروید.

Tuesday, August 24, 2010

:)

we have only one life on this earthly planet to serve.

Monday, August 23, 2010

نیل بی شانه

یادت می آید؟ 40 سال پیش اوایل بهار بود. به تازگی آشنا شده بودیم . باران بهاری که همراهمان بود قطع شده بود و بوی خاک در هوا موج می زد و ما مست بودیم. مست باران بهاری، مست بوی خاک که در هوا پیچیده بود و مست عشق . یادت هست که در آن فولکس کهنه ات نشسته بودیم و تو برایم ساز می زدی و زمزمه می کردی:
" بر گیسویت ای جان ، کمتر زن شانه
چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه"
نگاهت موقع زمزمزه کردن آن قدر صادقانه بود که از آن موقع به بعد دیگر موهایم را شانه نزدم.

Thursday, August 19, 2010

من و شاخ هام

زمان: اول صبح
من: جلوی آینه ی قدی اتاقم ایستاده ام و دارم با دقت به سرم نگاه م یکنم. به جایی لا به لای موهایم. کمی بالاتر از پیشانی .با دقت به سرم دست می کشم.
خواهرک: از کنارم رد و میشه و یکهو شبیه علامت سوال بهم میگه: نیل داری چه می کنی؟
نیل: دارم می گردم
خواهرک در حالی که یک ابروش بالاتر از دیگری است می پرسد: شپش؟!!!
نیل: شاخ