Thursday, August 19, 2010
من و شاخ هام
من: جلوی آینه ی قدی اتاقم ایستاده ام و دارم با دقت به سرم نگاه م یکنم. به جایی لا به لای موهایم. کمی بالاتر از پیشانی .با دقت به سرم دست می کشم.
خواهرک: از کنارم رد و میشه و یکهو شبیه علامت سوال بهم میگه: نیل داری چه می کنی؟
نیل: دارم می گردم
خواهرک در حالی که یک ابروش بالاتر از دیگری است می پرسد: شپش؟!!!
نیل: شاخ
Thursday, July 22, 2010
در مدح پازل
یکی از نعمت های خوب خدا به ما آدم ها پازل است.به نظر ما پازل از آن چیزهایی است که خیلی مفید است. شاید بعضی از آدم های احمق باشند که بگویند پازل را خدا نیافرید بلکه به مغز انسان رسید و انسان آن را ساخت اما این آدم های احمق حواسشان نیست که خدا انسان ها را خلق کرد و به آن ها عقل داد و انسان ها با عقلشان پازل را ساخته اند.پس در واقع پازل را خدا خلق کرد. پازل فواید زیادی دارد. پازل به کمک می کند که آن قدر فکر نکنیم که از ناراحتی بترکیم. پازل به ما کمک می کند که دور از آدم ها یک جایی بشینیم و فقط به خودش فکر کنیم به خود خودش!
ما امیدواریم همین جوری پازل کادو بگیریم و اصلا عمرمان را صرف ساختن این پازل ها بکنیم که اصلا لازم نباشد فکر چیز دیگری را بکنیم. بیخود کرده اند آن هایی که فکر میکنند آدم ها باید جامعه شان را بسازند ما می خواهیم پازل بسازیم به کسی چه ربطی دارد!
این بود انشای ما درباره ی یکی از نعمت های مهم خدا به ما!
ما می تونیم
Sunday, July 18, 2010
Thursday, July 15, 2010
نقاشی من!
گچ تو دستمه . بهش نگاه می کنم . از اون گچ هایی که خیلی دوست دارم. از همون گچ های نرم، عجب آبی خوش رنگی!
به آرامی روی زمین خط می کشم و در امتداد خط می دوم
و به ستاره ها فکر می کنم
و می دانم که آن ها هم دارند ازآن بالا به من ، به گچم، و به دایره ای که دور خودم کشیده ام نگاه می کنند و فکر می کنند
و به من ، به گچم و به دایره ای که دور خودم کشیده ام فکر می کنند.

Wednesday, July 14, 2010
نیل دلتنگ می شود
قلبم امروز، چیزی بود میان یک تکه سنگ و یک کاغذ مچاله شده
به شدت دردناک است که شاگردانت را ببینی که از تصور رفتنت و ندیدنت آن قدر اشک می ریزند که حتی آغوشت هم برا ی آرام کردنشان کافی نیست . میدانی، دردناک است که به جای این که همان جا وسط کلاس بشینی و اشک بریزی بغلشان کنی و شوخی کنی و وادارشان کنی بخندند.
به زودی گریه شان تمام خواهد شد و به زودی با به یاد اوردن سالی که گذشت لبخند خواهند زد و می دانم که حالا ایمان دارند که کسی در دنیا هست که عاشقانه دوستشان دارد.کسی هست که وقتی زخم های روح و تن شان را بعد از کتک خوردن پیش او بیاورند نوازششان خواهد کرد و به آن ها اطمینان خواهد داد که دوستشان دارد, می دانم که حالا دیگر اطمینان دارند دنیا آن قدر ها هم ترسناک نیست. می دانم که حالا م یدانند که هر بزرگتری که از کنارشان می گذرد قرار نیست که آن ها را کتک بزند. حالا م یدانند که یعنی چه که رویایی داشته باشند. حالا می دانند که زندگی و خوبی آن ارزش جنگیدن دارد.
دلم تنگ خواهد شد ,دلم برای همهمه ی تان تنگ می شود. دلم برای غرغرهای بعد از دیکته تنگ می شود. دلم برای دعواهایتان سر بغل کردن من تنگ خواهد شد . دلم تنگ می شود که نباشم که نبینم چه طور می خندید , چه طور بزرگ می شوید و چه طور رشد خواهید کرد.
من تمام سعی ام را کردم که به وسعت قلب کوچکم دوستتان داشته باشم و عاشقانه داشتم.
جگرگوشه هایم به خدا می سپارمتان به تنها پناهگاهی که داریم.
Monday, June 28, 2010
برای نادر شاه و برای تن زخمی اش
تو هیچ وقت عمق نفرت را نخواهی فهمید ، هیچ وقت تنت واقعا نخواهد لرزید مگر این که معلم جوانی باشی مگر این که کودکی باشد که شدیدا دل به مهرش بسته مگر این که عزیز کرده ات باشد. مگر این که برایش بهترین چیز های دنیا را بخواهی. قلب تو شرحه شرحه نخواهد شد مگر این که جای کابل را پشت تن کودکی که به او عشق می ورزی ببینی. تو عمیقا غمگین نخواهی شد مگر این که روزی او را ببینی که زانوی راستش پاره پاره شده که زخمش پر از شیشه است .ببینی که آن قدر کابل خورده که پرت شده است روی زمین پر از شیشه. عمق نفرت را حس نخواهی کرد مگر این که از کسی که نام پدر را روی خودش گذاشته بشنوی که با افتخار می گوید ان قدر صبر می کند که تنش عفونت کند که لازم شود پایش را قطع کنند. که بشنوی که دفعه ی بعد عزیز کرده ات ته چاه خواهد بود. تو نخواهی فهمید ...
خوب شد که قاسم مرد