Thursday, July 22, 2010
ما می تونیم
Sunday, July 18, 2010
Thursday, July 15, 2010
نقاشی من!
گچ تو دستمه . بهش نگاه می کنم . از اون گچ هایی که خیلی دوست دارم. از همون گچ های نرم، عجب آبی خوش رنگی!
به آرامی روی زمین خط می کشم و در امتداد خط می دوم
و به ستاره ها فکر می کنم
و می دانم که آن ها هم دارند ازآن بالا به من ، به گچم، و به دایره ای که دور خودم کشیده ام نگاه می کنند و فکر می کنند
و به من ، به گچم و به دایره ای که دور خودم کشیده ام فکر می کنند.

Wednesday, July 14, 2010
نیل دلتنگ می شود
قلبم امروز، چیزی بود میان یک تکه سنگ و یک کاغذ مچاله شده
به شدت دردناک است که شاگردانت را ببینی که از تصور رفتنت و ندیدنت آن قدر اشک می ریزند که حتی آغوشت هم برا ی آرام کردنشان کافی نیست . میدانی، دردناک است که به جای این که همان جا وسط کلاس بشینی و اشک بریزی بغلشان کنی و شوخی کنی و وادارشان کنی بخندند.
به زودی گریه شان تمام خواهد شد و به زودی با به یاد اوردن سالی که گذشت لبخند خواهند زد و می دانم که حالا ایمان دارند که کسی در دنیا هست که عاشقانه دوستشان دارد.کسی هست که وقتی زخم های روح و تن شان را بعد از کتک خوردن پیش او بیاورند نوازششان خواهد کرد و به آن ها اطمینان خواهد داد که دوستشان دارد, می دانم که حالا دیگر اطمینان دارند دنیا آن قدر ها هم ترسناک نیست. می دانم که حالا م یدانند که هر بزرگتری که از کنارشان می گذرد قرار نیست که آن ها را کتک بزند. حالا م یدانند که یعنی چه که رویایی داشته باشند. حالا می دانند که زندگی و خوبی آن ارزش جنگیدن دارد.
دلم تنگ خواهد شد ,دلم برای همهمه ی تان تنگ می شود. دلم برای غرغرهای بعد از دیکته تنگ می شود. دلم برای دعواهایتان سر بغل کردن من تنگ خواهد شد . دلم تنگ می شود که نباشم که نبینم چه طور می خندید , چه طور بزرگ می شوید و چه طور رشد خواهید کرد.
من تمام سعی ام را کردم که به وسعت قلب کوچکم دوستتان داشته باشم و عاشقانه داشتم.
جگرگوشه هایم به خدا می سپارمتان به تنها پناهگاهی که داریم.
Monday, June 28, 2010
برای نادر شاه و برای تن زخمی اش
تو هیچ وقت عمق نفرت را نخواهی فهمید ، هیچ وقت تنت واقعا نخواهد لرزید مگر این که معلم جوانی باشی مگر این که کودکی باشد که شدیدا دل به مهرش بسته مگر این که عزیز کرده ات باشد. مگر این که برایش بهترین چیز های دنیا را بخواهی. قلب تو شرحه شرحه نخواهد شد مگر این که جای کابل را پشت تن کودکی که به او عشق می ورزی ببینی. تو عمیقا غمگین نخواهی شد مگر این که روزی او را ببینی که زانوی راستش پاره پاره شده که زخمش پر از شیشه است .ببینی که آن قدر کابل خورده که پرت شده است روی زمین پر از شیشه. عمق نفرت را حس نخواهی کرد مگر این که از کسی که نام پدر را روی خودش گذاشته بشنوی که با افتخار می گوید ان قدر صبر می کند که تنش عفونت کند که لازم شود پایش را قطع کنند. که بشنوی که دفعه ی بعد عزیز کرده ات ته چاه خواهد بود. تو نخواهی فهمید ...
خوب شد که قاسم مرد
Saturday, May 29, 2010
مرتضی...
Saturday, May 15, 2010
خودسوزی!
زنگ دوم
من در حال دیکته گفتن ٰ کنار مرتضی روی اخرین نیمکت کلاس نشسته ام . به مرتضی نگاه می کنم و لبخند می زنم. مینا از جلوی کلاس دزدکی میاد پیشم می ایسته. می ترسه دعواش کنم که بی اجازه اومده!
در گوشم میگه ....
ترجمه حرف هاشو می نویسم چون منم بعد این همه وقت به زور کلماتشو فهمیدم. اخه اولین بار بود که به کار بردن این کلمات در دنیای کودکانه ی من و مینا لازم شده بود.
" خانم جونٰ زن همسایه مون همسن تو بودٰ شوهرش هر شب می زدشٰ هرشب خیلی میزدش شوهرش معتاد بود گراس می کشید!!!!!. امروز خودشو اتیش زد. خانم سوخته بود. نمیددونی که چه شکلی شده بود. خانم کله اش شده بود عین کله ی علی رضا!"
...
پی نوشت: میدونم که با شنیدن کلمه همسایه یک همسایه معمولی میاد تو ذهنتونٰ اما منظور مینا از همسایه اتاق بغلیه. نزدیک ترین چیز تو ذهن شما که منظورش رو بفهمید خونه ی قمر خانمه!
پی پی نوشت: علی رضا تازه رفته موهاشو کچل کرده!
پی پی پی نوشت: من به سه تا بچه که سوختن یه زن رو تو اتیش دیدن چی بگم؟! بگم چی شد؟ چرا این جوری شد؟ بگم مینا کوچولو معلوم نیست سرنوشت تو از این بهتر بشه؟! چه بگم ؟
چی می شد؟ چی می شد اگه من جای اون زن بودم؟ اگه به زور باید لحظه های زندگی مو با کسی نصف می کردم؟ چی میشه ؟ به یک نفر چه قدر باید فشار بیاد که بخواد با درد و رنج بمیره؟ چی باید بشه که ادم بخواد بسوزهٰ تک تک سلول هاش بسوزه
من به این بچه ها چی بگم؟؟!؟!