Monday, March 15, 2010
سلام آقای طالبان
سلام
متاسفم که نه میتوانم عزیز خطابتان کنم نه حتی محترم. چون نه عزیز هستید نه محترم.
خاطرات نوجوانیم پر است از اسم شما، از کارهایتان، آنقدر که شما جزیی از گذشته ام شده اید و چون گذشته ی هرکسی مهم است این نامه را مینویسم تا بعضی چیزها را که احتمالا برایتان روشن نیست ، روشن کنم.
آقای طالبان به نظر من شما باید از خودتان خجالت بکشید هم از بابت کارهایی که در گذشته کرده اید و هم کارهایی که در اینده دوست دارید انجام دهید و از همه بدتر کارهایی که اگر امکاناتش را داشتید حتما انجام داده بودید.
من، در میان جماعت ایرانی که خیلی اهل مطالعه نیستند کمی کتابخوان محسوب میشوم ،این عادت را از سالهای دور به همراه دارم، از همان سالهایی که مدام اسم شما را در روزنامه ها میخواندم ، تقریبا از همان سالی که میراث جهانی را در کشورتان پود رکردید و اعتراض اهل عالم را هم به پشیزی نگرفتید.
تعجب کردید؟
متاسف شدید؟
آهان!!! نه برای آن مجسمه های بودا ،بلکه برای کشوری که یک دختر در آن حق تحصیل دارد، حق تحصیل به کنار ، آن قدر رو دارد که روزنامه هم میخواند.
آقای طالبان
من از همان سالهای دور میدانستم شما چرا از صلح و آبادی و به خصوص تحصیل بدتان می آید.خب میدانید ترس هم دارد اگر مردم باسواد شوند، اگرصلح و آبادانی و آزادی وجود داشته باشد که دیگر کسی برایتان نره هم خرد نمیکند. خوب میدانستم که اگر مردمتان باسواد باشند به شما نشان خواهند داد که عقایدتان چه قدر احمقانه است و چه کابوسی از این بزرگ تر؟!!
آقای طالبان
من خوب میدانم که شما دلتان میخواهد حتی یک افغانی باسواد و درس خوانده نباشد.من خوب میدانم که شما فکر کردید و هنوز هم فکر میکنید که از یک ضعیفه آن هم در مملکت دیگری هیچ کاری بر نمی آید و هیچ خطری تهدیدتان نمیکند. من خوب میدانم که شما سالهاست دولت های قدرتمند دنیا را سرکار گذاشته اید.
اما شما یک چیز را نمیدانید.
شما نمیدانید که من همان قدر که دلم برای مردم خودم می تپد برای مردم دنیا می تپد
شما نمیدانید که هر روز 30 جفت چشم افغان انتظار من را می کشند.
آقای طالبان
شما نمیدانید که هر روز علیه شما کار میکنم.
نمی دانید که هر روز بیشتر از روز قبل تلاش میکنم تا افغانی های جوانی را باسواد کنم . آنها روزی برخواهند گشت و هرکدام چند نفر را باسواد خواهند کرد و یک روز شما چشمتان را باز خواهید کرد و تازه آن موقع است که خواهید فهمید آن دختر بچه ی ایرانی چه کرد.
Thursday, March 11, 2010
ما !
یک توپ دارم قلقلی ، سرخ و سفید و آبی ، من این توپ نداشتم
تو آشغالا رو گشتم ، یک توپ پیدا کردم ، بابام منو کتک زد
این ها جملات کسی است که در 6_7 ماه گذشته بیشتر از انکه همراه خانواده ام باشم با او بودم. با او با بچه های افغانی بودیم.در این مدت خیلی چیز ها دیدیم. من که عادت داشتم درباره ی اسیب های اجتماعی بخوانم ناگهان چشم باز کردم و خودم را وسط گود دیدم. پایم را گذاشته بودم وسط میدان آن اوایل خیلی از عواقب کارم اطلاع نداشتم .کمی که گذشت فهمیدم چه راه پر و پیچ و خمی در پیش است.
در این مدت خیلی چیز ها دیدیم . قوت قلب هم بودیم. گاهی دست هم را میگرفتیم گاهی به شانه ی هم تکیه میدادیم تا توان ادامه مسیر را داشته باشیم. روزهایی بود که قلبمان از جایش کنده می شد. روزهایی که سرگردان خودمان را به پناه اتاق هایمان می رساندیم و ان وقت بود که به خودمان اجازه میدادیم اشک در چشممان جمع شود.
دوست و همراه خوبم ،یادت هست؟ آن روز را یادت هست که ذینب به خاطر ما کتک خورد؟ نمیدانم به خاطر چه کسی بود شاید هم به خاطر خودش بود؟ شاید به خاطر دست های کثیفش بود که آن قدر دوست داشتند مداد را در میان خود بگیرند و بنویسند. شاید به خاطر آرزوی دکتر شدنش بود. شاید به خاطر ان بود که نمیخواست در 11 سالگی به مردی که همسن پدرش باشد شوهرش بدهند.به خاطر هر چیزی که بود من و تو ان روز ذینب را دیدم که زیر و مشت و لگد فریاد میزد و شیون میکرد و هیچ نتوانستیم بکنیم.
یادت هست ان روز را که به حرف های نادرشاه گوش دادیم و او چه طور مظلومانه برایمان توضیح میداد که مادرش چه قدر کتک خورده است.
ان روزی را یادت هست که فهیمیدیم پدر شکریه فقط و فقط به خاطر یک شایعه در محل او را از خانه بیرون انداخته است. یادت می اید چه قدر نگران سلامتی اش بودیم؟
یادت می اید روزی که یک معتاد به مینا حمله کرده بود؟ چه قدر خودم را کنترل کردم که گریه نکنم. یادت هست چه طور دستم را گرفتی و با نگاه وادارم کردی که برای مینای بی پناه پناه باشم. یادت هست که خودت شدی پناه ِ من؟
روزهایی را یادت هست که دست هم را میگرفتیم و محکم فشار میدادیم تا شاید کمتر بترسیم و دعا دعا میکردیم زودتر سر کلاس برسیم؟
اون روز رو یادت هست که من و تو گرم صحبت کردن توی آفتاب شدید آبمیوه به دست از کوچه های تنگ محله میگذشتیم. یادت هست ان پسرکی را که به سمت مان امد و اصرار میکرد که ابمیوه را از دست مان بگیرد؟ یادت هست که شکه شده بودیم؟
اگر بنویسیم طومار خواهد شد طوماری که هر روز به ان اضافه میشود.
....
من این جا می مانم
ما این جا می مانیم
نادر شاه
یک توپ دارم قلقلی ، سرخ و سفید و آبی ، من این توپ نداشتم
تو آشغالا رو گشتم ، یک توپ پیدا کردم ، بابام منو کتک زد
Monday, March 8, 2010
...
دوستم اخراج شد. 15 واحد مونده بود که لیسانش رو بگیره. او جزو اون معدود هم کیش های من بود که توانست به دانشگاه راه پیدا کند، بقیه هم مثل من با رتبه ی خوب ماندیم تا ثابت کنیم عشق مان به فراگیری علم از هرچیزی بالاتر است.دوست من اخراج شد، دیگر در دانشگاه راهش ندادند. دوست من اخراج شد اما هنوز یک نفر مرد در کل سازمان سنجش پیدا نشده است که حکم اخراجش را بدهد دستش. دوستم از دانشگاه اخراج شد اما هنوز سرش را بالا میگیرد شاید حتی از قبل هم بالاتر. دوستم اخراج شد چون معتقد است که اگر باور داری که حقیقت را یافته ای ان وقت است که ان حقیقت ارزش دارد که حتی جانت را هم فدایش کنی. دوستم اخراج شد چون جزیی از یک کل محسوب میشود ،جزیی از جامعه جهانی بهایی. دوستم اخراج شد چون بعضی ها اون قدر احمق هستند که فکر میکنند این روش میتواند کمر یک جامعه را خم کند. حالا دوستم اخراج شده اما بیشتر از همیشه بهش افتخار میکنم.
17/12/88
سرکلاس
Saturday, March 6, 2010
دروغ گفتم
هموطن،همشهری، همراه، هر که هستی باش این را مینویسم تا ننگ دروغی را که امروز گفتم با تو تقسیم کنم. تا سرزنشت یا همدردیت مرهم زخمم شود...
من هم جوانی هستم مثل تمام جوانان این سرزمین،با همان امید و آرزو ها و همان حالت در نگاهم.
شغل من معلمی است و هر روز از شکل دادن ذهن های جوان لذت می برم. هر روز سی جفت چشم، چشم به دهان من می دوزند تا برایشان از جادوی کلمات بگویم.
اولین روزی که معلم شدم با خودم عهد کردم که حرفی نزنم مگر این که ان را باور داشته باشم، امروز مجبور شدم عهدم را بشکنم. امروز کودکانم باید حرف ( ز ) را یاد میگرفتند. امروز به آنها درس دادم ، امروز به آن ها گفتم " ایرانی آزاد است" و همه ی ترسم این است که ان ها هم مثل همیشه باور کرده باشند.
Thursday, February 25, 2010
فرشاد
سرمو از پشت کوه دفتر دیکته ی بچه ها آوردم بیرون و گفتم جانم. گفت : خانم اجازه، بابام دیشب داداشمو زد. اخه میدونین متر بابامو برداشته بود و خرابش کرده بود. من هیچ وقت اینکارو نمیکنم. بابام بردش تو حموم اب سرد و باز کرد و با شلنگ کتکش زد. بعد انگار که ماموریتشو به اتمام رسونده باشه زل زد تو چشمام و منتظر جواب من شد. همون جور نگاهش کردم. سرمو انداختم پایین و به تصحیح دیکته ی بچه ها ادامه دادم. تو عمق نگاه فرشاد حالتی بود که من عجیب به یاد به آشنا انداخت ، خیلی آشنا.